تبليغاتX
خاطرات می می


خاطرات می می

از امروز می نویسم شاید که راهی یابم..

 

فردا (20 بهمن) دقیقن یه سال میشه که من شروع کردم به نوشتن(اون منم  و اون نی نی هم وبلاگم)

وقتی شروع کردم فقط یه حس ساده بود واسه اینکه اونچیزایی رو که به خیلی از آدمهای اطرافم نمی تونستم بگم اینجا بنویسم تا خالی بشم

اولین وبلاگایی که میخوندم وبلاگ دخملی گلم، نانازی بانو، هلیای عزیزم، گیتی خوشملی و دردونه جون بود. قلب

نوشته هاشون رو دوست داشتم و زندگی توی وبلاگاشون جریان داشت.

البته من از قبلن ترها وبلاگاشون  رو میخوندم و اصلن همون وبلاگا باعث شد که من حس کنم داشتن یه حریم مجازی چقدر خوبه.

یه سال گذشته

توی این یه سال دوستای خیلی خیلی خوبی پیدا کردمبغل

توی این یه سال تغییرات زیادی توی زندگیم رخ داد

توی این یه سال من خیلی بزرگ شدم.Baby Girl

نمی دونم تا کی می نویسم.

نمی دونم تا کی هستم

ولی می دونم که بودنم اینجا برام خیر و برکت زیادی داشته.

امااااااااااااااا

کاری که اینروزا می کنم چیه؟

بیشتر ساعت روز رو من یه برگه کاغذ جلومه و به آینده فکر می کنم. یه دفتر درست کردم و دارم عکسای قشنگی رو توش میزارم. همون آلبوم رویاها.

راستی!!! امام رضا کاری ندارید؟؟

چهارشنبه شب با پیام میریم مشهد

پنج شنبه و جمعه شب اونجاییم و شنبه شب برمیگردیم تهران

راستش اصلن دلم مشهد نمیخواست مخصوصا که هوا سرده و ماشین هم همراهمون نیست. و یه چیزی

کلن امام رضا زیاد با من رفیق نبوده.

چه اون روزایی که دختر معتقدی بودم ( مثلن- ظاهرا)

چه این روزا که ..................

ولی خب مثل اینکه امام رضا شدید دلش واسه ما تنگ شده!!!

خولاصه اگه سفارشی چه مادی چه معنوی داشتید در خدمتیم.

احتمالن یه شب رو مهمون یکی از دوستای پیام باشیم و یه شبش رو هم بریم هتل

 

 

دلم یه عالمه خرید قشنگ واسه عید میخواد

دوستتون دارم

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 16:8 توسط می می | |

یه تنوع دادم: خب معلومه دیگه قالب وبلاگم رو عوض کردم. بد نشده ولی فکر کنم بازم عوضش کنم

یه خبر جدید و خوب: سهمیه های اینترنتی رو حذف کردن. این یعنی دوباره می می یه عالمه دنیای مجازی دارههورا

آخر هفته گذشته: خیلی خوب بود. یه روزش که پیش دوستام بودم و دوست خونم تامین شد. بقیه روز رو هم به کارای اپیلاسیون رسیدم. یه روزش هم که مهمون خونه دایی بزرگه پیام بودیم. خوب بود.

تجربه های آشپزی: فلافل درست کردم از وبلاگ آشپزی سمیر جونم ولی نمیدونم چرا اصلن مزه فلافل نمیداد. یه سالادی هم آناهیت عزیزم توی وبش نوشته بود که درست کردم که مزش خوب بود. خوشم اومد. مرسی دوستای خوبم

دوستای گلم همه وبلاگاتون رو میخونم. ولی دیروز اصلن حالم خوب نبود. یعنی واقعن حالم بد بوداآخ. حتی حال نداشتم که یه کامنت بزارم. یعنی روزایی که خیلی افسرده میشم سعی می کنم کمتر بنویسم که انرژی منفی به کسی ندم. دیروز حوصله هیچی رو نداشتم و خیلی خیلی تلخ بودم. یه فکرای خیلی خیلی بد و وحشتناک می اومد توی ذهنم و آرومم نمیذاشت. بعضی لحظه ها چقدر تلخن. امروز خدا رو شکر بهترم. محیط کارم رو زیاد دوست ندارم. یعنی این بخشی که الان توش هستم رو دوست ندارم. من وقتی اومدم اینجا طبقه دوم بودم و همکارای بی نهایت خوبی دورو برم بودن. اما اینجا الان راضی نیستم و مدام جنگ اعصاب دارم با همکارامکلافه. طوری که همش به این فکر میکنم که یا دیگه سر کار نیام و یا اینکه کارم رو عوض کنم. فعلن که آخر ساله و هیچ کاری نمیشه کرد. باید این یکی دو ماه رو هم تحمل کنم که بعد از عید ببینم چیکار میشه کرد.

وبلاگ پ پ جونم رو میخوندم که از شادیها و لذت بردن از حداقل ها نوشته بود. پ پ جونم مثل همیشه محشششششششششششری. در مورد خودم اینکه من مدتیه که سعی می کنم که از حداقل ها لذت ببرم و استفاده کنم. البته یه روزایی مثل دیروز از هیچی راضی نبودم و همه چیز سیاه بود ولی در کل بیشتر روزام اینطوریه که با اینکه شرایط مساعدی ندارم و با اینکه غصه های زیادی توی وجودمه سعی میکنم که جنبه مثبت قضایا رو ببینم. سعی می کنم که در اوج سختی بخندم و سعی می کنم اگه به جمعی وارد میشم اگه شادی نمی برم لااقل غم هام رو هم نبرم.  به نظر منم شادی و لبخند موهبت بزرگیه و آدم تا جایی که می تونه باید غم رو بیخیال بشه. البته نوشتن و بیان احساسات می تونه کمک زیادی به درمان انسان بکنه. من خودم وقتی که شروع کردم به نوشتن این وبلاگ حرفایی رو می نوشتم که معمولن برای کسایی که اطرافم هستند نمی گفتم و به مرور همه اونها باعث شده بود که من مدام بغض داشته باشم. اما وقتی می نوشتمشون بار منفیشون کمتر میشد. این نوشته زیر هم براتون میزارم

هنر تندرست ماندن

اثری از: دکتر دراتسیو وارلا

اگر نمی‌خواهید بیمار شوید؛

احساساتتان را بیان کنید.

هیجانات و احساساتی که سرکوب یا

پنهان شده باشند به بیماری‌هایی

نظیر ورم معده، زخم معده، کمر درد

و درد ستون فقرات منجر می‌شوند.

سرکوبی احساسات به مرور زمان حتی

می‌تواند به سرطان هم بیانجامد.

در آن زمان است که ما به سراغ یک

محرم می‌رویم و رازها و خطاهای

خود را با او در میان می‌گذاریم!

گفتگو، صحبت کردن، کلمات، ...

وسیله درمانی قدرتمندی هستند.

اما به قول پ پ همه انسانها طوری نیستن که با بیان احساسات منفی آروم بشن. من فکر کنم ما بین این دو دسته باشم.  

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 12:22 توسط می می | |

خداوند،اون کساني رو که ازش ميخواهي کنارت باشن بهت نميده، بلکه اون کساني رو کنارت قرار ميده که بهشون نياز داري. (می می نوشت:جدا)  ....  بهشون نياز داري تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو ياد بگيري) ، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درده سمباده خوردن رو تحمل نکنه، يک مجسمه يه زيبا نميشه) ، تو رو ترک کنن (تا ياد بگيري روي پاي خودت بايستي) ، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدوني که تو هم بايد عشق بورزي) ، تا از تو انساني ساخته بشه که خداوند ميخواد تو اونطور باشي.

خداي عزيزم،

اون کسي که همين الان مشغول خوندن اين متنه،  زيباست (چون دلي زيبا داره)،  درجه يکه (چون تو دوستش داري بهش نظر کرده اي)،  قدرتمند و قوي و استواره (چون تو پشت و پناهش هستي) و من خيلي دوستش دارم. خدايا، ازت ميخوام کمکش کني زندگيش سرشار از همه بهترين ها باشه. خواهش ميکنم بهش درجات عالي (دنيائي و اخروي) عطا بفرما و کاري کن به آنچه چشم اميد دوخته (آنگونه که به خير و صلاحش هست) برسه انشاا... . خدايا، در سخت ترين لحظات ياريگرش باش تا هميشه بتونه همچون نوري در تاريک ترين و سخت ترين لحظات زندگيش بدرخشه و در ناممکن ترين موقعيت ها عاشقانه مهر بورزه. خداوندا، هميشه و هر لحظه او را در پناه خودت حفظ بفرما، هروقت بهت احتياج داشت دستش رو بگير (حتي اگه خودش يادش رفت بياد در خونت و ازت کمک بخواد) و کاري کن اين رو با تمام وجود درک کنه که هر آن هنگام که با تو و در کنار تو قدم برميداره و گنجينه يه توکل به تو رو توي دلش حفظ کرده، هميشه و در همه حال ايمن خواهد بود.

دوستتون دارم دوستای گلم

می می نوشت: چقدر عمیقن لحظه هایی رو میخوام که من باشم و خدااااا.

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 12:9 توسط می می | |

بلاخره نمردیم و ما هم به یه بازی دهوت شدیم. دخملی جونم مرسی

5 خصوصیت اخلاقی

خب اونایی که وب منو از اول خونده باشن تا حدود زیادی می تونند خصوصیات شخصیتی منو حدس بزنن. سعی می کنم اونایی که توی نوشته ها کمتر نمایانه براتون بگم

1-      بیش ازاندازه عاشق آراستگی ظاهر هستم. محیط های تمیز و با هارمونی بهم انرژی خاصی میده. شدیدا عاشق محیط های تمیزم و به همون اندازه محیط های به هم ریخته و درهم باعث آزارم میشه. نوع پوشش آدمها هم میتونه تاثیر زیادی روی روحیاتم داشته باشه. بیشتر ترجیح میدم که لباس بخرم تا طلا و جواهرات

2-      دختر صبوری ام. و کلن ازنگاه مردم دختر آرومی به نظرمی رسم ولی خدا نکنه که عصبی بشم. یعنی دادایی میزنم که خودم هم نمی دونم ازکجام در میشه

3-      خیلی ساده می پوشم ولی عاشق مد و چیزای جیگولی ام. البته ساده پوشیم به خاطر شرایطیه که توش هستم و البته وسع مالیم!!! وگرنه تا دلتون بخواد تنوع طلبم

4-      با آدمها صادقانه برخورد میکنم ولی اگه اون صداقت رو ازشون نبینم خیلی زود خودم رو کنار میکشم

5-      شدیدا غصه خوارم. مامانم گاهی به طعنه بهم میگه زینب غصه خوار/ از یه پرنده زخمی بگیر که اشک منو در میاره تا ............ البته دارم روی این اخلاقم خیلی کار می کنم که دیگه اینطوری نباشم

6-      شدیدا رویایی هستم و رویاهام برام حکم زندگی رو دارن. باهاشون آرامش میگیرم و حس خوبی بهم میدن. این رویایی بودنم از کوچیکی همراهم بوده . یادمه شدیدا دلم میخواست نویسنده رمان بشم و هر چی توی ذهمنه بیرون بریزم.

7-      قبلنا دختر گذشته ها و آینده بودم ولی تازگیها دختر لحظات شدم. یعنی همین لحظه، الان و همین دم!!!

8-      زن بودنم رو دوست دارم و هیچ وختت دلم نمیخواست که مرد باشم.

9-      از خصوصیات بدم بگم؟ گاهی وقتا اعتماد به نفسم میره زیر صفر. گاهی وقتا منفی اندیش میشم که بیا و ببین. گاهی اوقات خیلی خیلی زود ازکوره در میرم و دیگه کوچیک و بزرگ هم حالیم نیست. گاهی وقتا از روی حماقت دل آدمای دیگه رو میشکونم. گاهی خیلی مغرورم وانگاری اسمون دهن وا کرده و منو هوپی انداخته پایین. حسود نیستم ولی گاهی خیلی خودم رو با زندگی آدمای دیگه مقایسه می کنم. 

پ1: شیرنسکافه به خاطر کافیین ضرر داره. کلن چای و شکلات و نسکافه اگه به صورت روزانه و دائم مصرف بشه مخصوصا واسه خانوما و مخصوصا واسه خانومایی که هورمونای نامرتب دارن ضرر داره.

پ2: عسلی گلم به خاطر شعر قشنگ ممنونم

پ3: محبوبه خانومی پس آدرست کجاست. چطوری بهت سربزنم؟؟

پ4: ازخوبی پیام. درش شکی ندارم که خیلی مهربونه. ولی تا دلتون بخواد اخلاقا و رفتارایی داره که منو تا سر حد جنون عصبی میکنه. فقط خوبیش به اینه که می دونم کاراش از روی آگاهی نیست بچم. تاااااااااااااا دلتون بخواد خونسرده و تاااااااااااا دلتون بخواد دل گندس. هدیه برام چی خریده؟ یه قلیون کوشولو که دیشب افتتاحش کردم.

پ۵: اونقدر با دهلره این مطلبو نوشتم که خدا بدونه. کلی صفحه باز کردم و کامنتا رو جدا توی ورد نوشتم وبعدش هم دونه دونه وارد کردم.. خدایا چی بودیم چی شدیم

همه دوستای خوشملی که عاشق بازی ان این بازی رو انجام بدن. مرسسسسسسسی

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 10:12 توسط می می | |

امروز اولین روزی بود که تو مجبور بودی زودتر بری بیرون

موبایلم زنگ خورد و مثل همیشه خاموشش کردم. مثل همیشه صدات کردم

- پیامممممممممممم

یادم  افتاد که نیستی. چشم

یه خورده احساس تنهایی و غم همراهم شد.

دیگه مثل هر صبح نیومدی که نازم رو بکشی که من بیدار بشم. آخه عادت کردم که صبا میای و سربه سرم میزاری که بیدار بشم. موبایلم زنگ خورد

-          می می سلام بلند شووووووووووو. برات شیر گذاشتم رو بخاری گرمه گرمه. با عسل بخور. من کنارتم.......

از اون حس تنهایی میام بیرون. میرم می بینم که ظرف غذام رو پر کردی و گذاشتی رو اوپن. همونجا کلی قربون صدقت رفتم.Heart Smile

امروز ماشین نیاوردم. هوا خوب بود. یه حس ناب داره. یه نمناکی روشن.

یه نیم ساعت مرخصی گرفتم رفتم داروخونه. از اونجا هم رفتم شهر کتاب و سیدی Vivaldi رو به پیشنهاد سانیای گلم خریدم.

پ1: پ پ جونمممممممممم خیلی نازی

پ2: آلمایی گلم واسه حسای خوبی که داری خیلی خیلی خوشحالم. خوشبخت بشید

پ3: دوستای خوشملم همتون رو میخونم فقط محدودیت کامنت دارم

پ4: دوباره عادت کردم به شیرنسکافه ای که خیلی برام ضرر داره ولی من عاشقشم

پ5: از خدا خواستم که احساسم رو کم کنه. که اینقدر شدید غمگین و اینقدر شدید شاد نباشم. که اونقدر غصه خانواده و دوست و آشنا و غریبه رو نخورم. که نیمه پر لیوان رو ببینم. خدایا تنهامون نزار

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 12:14 توسط می می | |

ضد حال یعنی داری با اینترنت کار می کنی یهو می بینی دی سی میشی (مورخ چهارشنبه هفته پیش). چند بار ریست می کنی و بعدش حدس میزنی که شبکه ها مختل شده و بعدش می فهمی که ای بابا//// ای دل غافل، اینترنت شرکت سهیمه بندی شده!!! و دیگه بیشتر از یه ساعت نمیشه اینترنت بازی کرد. این یعنی یه ضد حال بزرگ. من چیکار کنم خدایا فکر کنم دق کنم از بی اینترنتی. احتمالن نتونم جواب کامنتا رو بدم. برم ببینم چطوری میشه زیر آبی رفت

ضد حال یعنی نخوای بد باشی ولی ناخودآگاه در حق کسی بدی کنی

ضد حال یعنی ساعت 4 صبح بلند بشی و کلی فکرای جورواجور بیاد توی ذهنت و دیگه نتونی تا صبح چشم روی هم بزاری

ضد حال یعنی صبح شنبه بیای سر  کار

ضد حال یعنی مدیر من

ولی خب همه اینا دلیل نمیشه که می می کم بیاره

----------------------

دیروز از صبح با مامانی و داداشی وآبجی رفتیم باغ گل که واسه شرکت پیام اینا گل بخریم. آخه مامانی تا الان نرفته بود. یه گل بنجامین خریدیم با یکی دیگه که اسمش یادم نیست با یکی دیگه که گل طبیعی داره. با یه جعبه شیرینی. واسه نهارم از دم شرکتشون ساندویچ خریدم و زدیم توی رگ. آی چسبید آی چسبید.

---------------

جلسه آشنایی به خوبی پیش نرفت. چی بگم؟؟؟ خدایا تنهامون نزار. خدایا گاهی بعضی چیزا چقدر سخت پیش میره.

بعدن نوشت: اعتیاد بد دردیه ها. ساعت اینترنت من که هیچ کار نکردم تموم شد حالا اومدم دست به دامن کامی همکارم شدم که امروز مرخصیه. برم لااقل پستای دوستای گلم رو بخونم. شرمنده اگه نتونم کامنت بزارم.

--------------------

این یه تیکه رو حذف کردم

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:7 توسط می می | |

http://thumbsnap.com/i/y5jgJQI7.jpg

دوست گلم با تاخیر یه روزه تولدت مبارک

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 10:59 توسط می می |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه

سلاااااااااااااااااااااااااااااام به دوستای گلم

سلااااااااااااااااااااااااااااام به زندگی

امروز هم یه روز دیگه از روزای خدا. من می می یه دختر مثبت اندیش  متغیر الحال و کله شق

اینا رو ننوشتم که بگم اوضاع خیلی خوبه ها. نوشتم که بگم دارم سعی می کنم که خوب ببینم.

صبح به صبح که با پیام میایم شرکت با هم دعوامون میشه.

می می: پیام قبل از اینکه بخاری ماشینو بزنی وایسا یه خورده موتور گرم بشه

پیام: فرقی نمی کنه

می می: فرق می کنه

پیام: از هر کی میخوای بپرس فرق نمی کنه.

می می :hysteric.gif

پیام:

من وقتی قاط می زنم اساسی قاط می زنم ها. یعنی یه طرف سرم به شدت درد میگیره و حس می کنم که دارم سکته مغزی می کنم. حس می کنم هیچ خونی به مغزم نمیرسه و فشارم می افته زیر صفر

بعد پیام یه دستش به فرمونه یه دستش دستای منو گرفته و نوازش میکنه

-          می می من که چیزی نگفتم

ولی من چرا اینقدر ناراحت میشم اگه چیزی نگفتی. من بهت میگم که حداقل صبا اینقدر با من کل کل نکن. من آخر از دست بیخیالی های تو پیری زودرس میگیرم

 -------------------------------------.

دارم به خواب دیشبم فکر می کنم

توی خواب زنداداشی یه پسر 4 ساله داشت و یه نی نی هم توی دلش داشت. هممون خونه مامان جمع بودیم. زنداداشی با اون شکم برجسته پاشو توی یه کفش کرده بود که میخواد با دوستاش بره کوه!!!. بابایی منم خیلی ناراحت بود و می گفت که واسه بچش ضرر داره. توی خوابم داداشی کوچیکه هم مزدوج شده بود و یه نی نی داشتن که انگاری تازه دنیا اومده بود. خانومش موهاش مشکی و بلند بود. چشم و ابروش هم مشکی بود. خیلی شبیه هندیا بود. توی خوابم با خودم میگفتم خب حالا که اینطوره بزار تصور کنم که آبجی هم مزدوج شده و یه همسری لایق داره. جالبه ها توی خواب داشتم تصور می کردم و بعدش می دیدم که ظهور پیدا می کنه.

--------------

فردا هم واسه داداشی کوچیکه یه جلسه آشنایی گذاشتیم. خدا به خیر کنه....

-----------------

آخجون چهارشنبه و دو روز تعطیلی. الانم پیام بهم زنگ زدو از دلم درآورد. بهم گفت که شب میریم سفره خونه و قراره واسم یه هدیه هم بگیره. ولی خب من بهش گفتم بیخیال سفره خونه من از اینجا براش کوفته تبریزی میخرم می برم. کوفته های شرکتمون خیلی خوشمزس.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 11:38 توسط می می | |

جمعه ای با مامان رفته بودیم بازار. بعدش منم یه لیست از یه ادویه تهیه کرده بودم که مخصوص مرغه. اون لیستو از وبلاگ مطبخ رویا برداشته بودم. رفتم تو یه عطاری و کلیاش رو خریدم. فقط یه فلفل پاپریکاش مونده به نظرم. لیستش شامل:

نمک/فلفل پاپریکا /فلفل سیاه/فلفل قرمز/شنبلیله/تخم گشنیز/زرد چوبه /پودر سیر/پودر پیاز/خردل/دارچین/زیره سیاه/زیره سبز/زنجیبل /هل/رازیانه/جوز هندی/میخک /شکر/مغز لیمو عمانی/سماق/

حالا باید اینارو آسیاب کنم و به مقدار مساوی با هم مخلوط کنم. من زیاد مرغ دوست ندارم مگه اینکه طعم خاصی داشته باشه واسه همین تصمیم گرفتم که این ادویه رو امتحان کنم.

ادامه مطلب رمزداره. همون رمز قبلی اگه کسی نداشت بگه بهش بدم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 11:54 توسط می می | |

چند تا عكس از گلايي كه خريده بودم و گلايي كه اقاجون خريده. به همراه عكس انگشتريم  البته هنوز وقت نكردم گلدوناشون رو عوض كنم. يه عكس هم از درخت كريسمسي كه خريده بودم ميزارم. البته خيلي از تاريخش گذشته ولي خب ديدم دمه دسته يه عكس ازش بزارم
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 21:27 توسط می می | |


قالب ساز طراح قالب