تبليغاتX
خاطرات می می
از امروز می نویسم شاید که راهی یابم..

تا حالا شده یه چیزی رو گم کنید یا مثلن کیف پولتون رو دزد بزنه؟؟

خب این اتفاق واسه من افتاد.

پنج شنبه عصر با آبجی رفتیم سمت بهارستان که آبجی تار بخره. من قبلنا تار میزدم و آبجی هم کنار من یاد گرفته بود. الان من میخوام کمکش کنم که یه تار خوب بخره و بتونه کمی از حس های درونیش رو تخلیه کنه

بعدش داداشی زنگ زد که سر راه زنداداشی رو بگیریم و بریم خونه.

سر کوچه زنداداشی اینا یه جایی که میشه شمع روشن کرد.

منم رفتم از سر کوچشون شمع خریدم و با نیت سلامتی آبجی روشن کردم.

حالا نگو موقعی که شمع روشن میکردم اونقدر توی حس و حال بودم که کیف پولم رو گذاشتم اونجا

صبح جمعه ای به پیام گفتم بیا بریم مرغ مینا بخریم واسه آبجی

رفتم سر کیفم می بینم نیست

اونقدر عصبی شدم که نگو و نپرسکلافه

بعد نشستم یه دل سیر گریه کردماسترس

اصلن قاطی کرده بودم اساسی!!!

100 تومن پول توش بود. اما مهم تر از همش کارتایی بود که برام درد سر میشدنگران

سرتون رو درد نیارم

یه خانومی اونجا پیداش کرده بود و خلاصه که کیفم به دستم رسید. ولی اون  فشار روانیش خیلی اذیتم کرد. همش فکر میکردم ازم زدن و خون به دلم میشد.

شبش زنگ زدم به مامانی که بیاید اینجا تا جشن پیدا کردن کیفم رو بگیرم

پیام بچم دست به کار شد و دو مدل ماکارونی پختخوشمزه

منم زدم تو خط سالاد و ژله و خوراکی

پ1: پنج شنبه صبحی سه تا از دوستای دوران دبیرستان اومدن پیشم، یکیشون برام شمدون( سه تایی) چوبی با گلدونش آورده که خیلی قشنگه. منم رفتم واسش سه تا شمع طلایی خریدم که خیلی بهش میاد

اون دوستم هم یه مجسمه کریستال اسب. اون یکی هم یه دست از این جام و گیلاسای دکوری اورده.

پ2: حال آبجی خیلی بهتره. من بیشتر ساعتام رو باهاش بودم. شبا پیشش خوابیدم. می بینم وقتی که کنارش هستم ارومتره. واسه سلامتیش نذر کردم. خدایا شکرت............مرسی بابت دعاهایی که کردید. خدا به شما ها و خانواده هاتون سلامتی بده. نعمت بزرگیه ...............

پ3: روزایی که خونه نبودم و از پیام دور دوباره تمام اون حسای مجردی اومد سراغم. با خودم میگم سمیر خیلی حق داره که حس کنه دیگه بود و نبود همسریش فرقی نداره. من فقط دو شب پیش پیام نبودم کلی حسای بد اومده بود سراغم. البته می دونم که اینطوری اصلن طبیعی نیست. در موردش با پیام هم خیلی صحبت کردم. بهش میگم که عادت کردن و وابستگی خیلی بده. سمیر بیشتر اون حسا بخاطر دوریه. مطمئنن با کنار هم بودنتون خیلی کمرنگ میشه

پ4: واسه کامنت گذاشتن تازگی ها به مشکل بر میخورم. مثلن فونتا فارسی نمیشه و منم اصلن دوست ندارم با فونت لاتین کامنت بزارم. خلاصه که همه وبلاگای دوستا رو میخونم. مثلن پریناز جونم.

پ5: در مورد لباسم که توی اون یکی وبمه/ راستش چون عکسا کیفیت نداره من هر چی هم بزارم مدل لباسم اونقدر مشخص نیست. عکسای خوب دستم برسه حتمن میزارم. بابت لطف همه دوستا و کامنتاشون ممنون. شرمنده که وقت نمی کنم که دونه دونه جواب بدم

 

چقد پینوشت داشت

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 9:51  توسط می می   | 

ساعتای 9 بود و من توی شرکت مشغول انجام کارام

داداشی زنگ زده بهم: می می اگه می تونی برو خونه. آبجی حالش خوب نیست و بهت نیاز داره. نگران نشیا!!! دکتر دیشب گفته که باید بستری بشه.

دیگه نمیشنیدم که داداشی چی میگه. آخه خدایا چرا؟ رفتم به رئیسم میگم که مشکلی هست و من باید برم میگم خواهرم حالش خوب نیست و باید بستری بشه. آدم بی وجدان ع و ض ی برگشته میگه خب نمیشه که اینطوری. ما هم کارو تعطیل کنیم بریم. بهش میگم خانوم فلانی کارام رو انجام میده و مشکلی نیست و ایشون هم قیافه حق به جانب گرفته که ......... بهش گفتم آقای فلانی من نیومدم به شما بگم می تونم برم یا نه!!! اومدم بهتون میگم دارم میرم. کاری ندارید...........خودشون  راه به راه مرخصین. آدم بی وجدانی که نمونش رو فقط اینجا میشه پیدا کرد. من کلی مرخصی طلب دارم و اونوقت این جناب وقتی حتی خودش مرخصیه نگرانه که من مرخصی نرم. یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید. یه آدم بد ذات به معنای واقعی کلمه.

از اطاقش اومدم بیرون. دیگه گریه امونم نداد. همکارام دورم جمع شدن و همه نگران که چی شده. دلم هزار راه میرفت. ماشین گرفتم و سریع خودم رو رسوندم خونه. آبجی خواب بود و مامانی و بابایی گناهی هم کنارش نشسته بودن. مامان مفاتیح میخوند و آقاجون هم تسبیح دستش بود. آبجی توی خواب عمیقی بود و ..............

آخه آبجی گلم من چیکار کنم واست. چرا باید اینقدر فکر و خیال کنی که نتونی زندگی رو به راحتی طی کنی. بمیرم برات که غصه هات اونقدر زیاد بودن که تحملشون رو نداشتی.

مشکل اینجاست که این آبجی زیاده از حد می فهمه و باهوشه. مشکل اینجاست که از کوچیکی درس خونده و همیشه شاگرد اول بوده. لیسانس و فوق لیسانس هم گرفته و الان درگیر پایان نامشه. مشکل اینجاست که علایقش چیزایی بوده مثل نقاشی و رنگ اما از اونجایی که ضریب هوشیش بالا بوده هیچ معلمی نذاشته که همینطوری پیش بره. یعنی از کوچیکی از تیزهوشان بگیر تا مدارس نمونه و ................ حالا جایی رسیده که میگه من عمرم تلف شده. اینها قسمتی از مشکلات آبجیه. الان دو ماهی میشه که افسردگی شدید داره. یدفه میزنه زیر گریه و یه دفه شروع میکنه به خنده های هیستریک. پریشب هم که اونقدر حالش بد شده که بردنش اورژانس و دکتر گفته باید.................من و آبجی خیلی به هم نزدیک بودیم. از وقتی هم که من رفتم خونه خودم حال آبجی هر روز داره بدتر میشه. مامان میگه توی هذیوناش همش میگه می می کجاست چرا نمیاد.

دیشب موندم خونه مامان. خیلی سختم بود. خب چون وسیله های شخصی مثل مسواک و .... همراهم نبود. بعدشم من شدید به خونه خودم عادت کردم و نمی تونم جای دیگه ای خوب بخوابم. تا صبح هزار بار از خواب پریدم و قلبم تند میزد. نگاه میکردم به صورت آبجی که خواب و آرومه. بعد شروع می کردم به دعا کردن و صلوات فرستادن.

ببخشید اگه نگرانتون کردم. مرسی از اینکه براش دعا کردید. الان خیلی بهتره خدا رو شکر. شماها بهترین دوستایی هستید که تا حالا داشتم. هر چند نمی بینمتون ولی بی نهایت احساس نزدیکی میکنم باهاتون

داداش کوچیکه پیام هم دوشنبه یه جراحی روی سرش داشته. خیلی هم نگران اون بودم. زنگ زدم به مامان پیام دیدم پشت تلفن بغض داره و به زور خودش رو نگه داشته که گریه نکنه. گوشی رو که قطع کردم نشستم یه دل سیر گریه کردم. چقدر مادر بودن سخته خداااااااااااا.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:51  توسط می می   | 

می تونم ازتون بخوام که واسه آبجیم دعا کنید

خدایا من آبجیم رو به دستای تو میسپارم.

خدایا کمکش کن. خدایااااااااااااااااااااااااااااااااا. چقدر دلم گرفته. گیتی جونم محتاج اون انرژی های مثبتت هستم. بعدن میام توضیح میدم.

خیلی دوستتون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 18:17  توسط می می   | 

بین نوشتنم فاصله افتاده. یه خورده برام سخته که تمرکز کنم. دیروز یه چند تایی از عکسام رو گذاشته بودم روی اون وبلاگم. پسوردو به خیلیا دادم تا اونجایی که یادم میاد.

این مدت توی شرکت خیلی درگیری ذهنی داشتم. از رفتار عجیب غریب همکارا بگیر تا کارای شرکت که تمومی نداشت. یه جاهایی احساس می کنم وقاحت تمومی نداره. خب کاریش نمیشه کرد. برای بعضی چیزا باید صبوری کرد. صببببببببببببببر می کنیمساکت

من خوبم تازه از دپی هم دراومدم. خیلی از اون حسا مربوط میشد به پری و خاله پری.

عروسی هم خوش گذشت. خوب بود.عروس هم خوب شده بود. لباسای خواهر شوهرای عروس و آرایشاشون خیلی شیک و قشنگ بود. من خودم آرایشگاه نرفتم. به جاش با پیام رفتیم و کلی سایه و وسیله خریدیم.بعدش اومدم و خودم رو درست کردم. پیام هم موهام رو سیخ سیخی کرد و ژل زد. بد نشده بودم. تازگی ها زدم توی خط مدل سایه و خط چشم وآرایش. شبا قبل از اینکه صورتم رو بشورم یه سایه امتحان می کنم و فکر می کنم استعدادم بد نباشه.

کلی هم خرید کردم. شب قبل مراسم رفتم واسه پیام یه پیراهن بنفش با کروات ستش به همراه شلوار خریدم. برای خودم هم یه بوت مجلسی خیلی شیک به همراه یه جفت گوشواره تیتانیوم ستاره ای. بعدش هم یه گلدون با گل مصنوعی خریدم که خیلی به دلم میشینه. گذاشتمش روی اوپن آشپزخونم. وقتی برگشتم خونه دیدم پیام کلی خوراکی خوشمزه واسم خریده.

شرکتمون نمایشگاه کتاب زده. حالا ما می تونیم تا 50 تومن کتاب بگیریم. کتابا هم تخفیف ویژه خورده.کتابایی که تا الان انتخاب کردم شامل اینا میشه

و نیچه گریه کرد

دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

من او را دوست داشتم

دیوان پروین اعتصامی

سلطانه

مناجات نامه خواجه عبداله انصاری

فرار کن، خرگوش

یه کتاب کودکان و اسه دختر داییم. اسمش هم می می نی/ 6 تا کتابه توی یه کیف خیلی بامزه

یه چند تا کتاب هم واسه زبان.

پیشنهادات پذیرفته می شود.

دیشب توی ترافیک گیرکردم. خیلی عصبی شده بودم. به چه بدبختی ماشین گیر آوردم و 10 تومن ناقابل دادم که برسم خونه. وقتی رسیدم خونه میخواستم دل سیر گریه کنم که دیدم پیام رفته کباب خریده به همراه یه عالمه سالادی جات و میوه های خوشمزه فصل. دیگه این شد که دیدم نمیصرفه که گریه کنم و غذا از دهن بیوفته. خولاصه که بچم کلی بهم رسید و اصلن یادم رفت که چقدر بدبختی کشیدم.

پ ۱:سمیر جونم نمی دونم چرا عکسا رو نتونستی باز کنی. حجم عکسا زیاد بالا نبود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:38  توسط می می   | 

خبر خاصی نیست. سلامتیه به گمانم. دیروز یه سر رفتم پیش مامانم. پیام نبود.  آخر شبی که بابایی منو رسوند خونم یه عالمه فکر و خیال توی سرم بود و ذهنم داشت منفجر میشد. فکر کنم همه اون انرژیهایی که سرکوب شدن !!!خودشون رو اینطوری نشون دادن

خودم رو توی آغوشت جا میدم. مثل همیشه میذاری تا یه جای خوب واسه خودم پیدا کنم.

 دستمام رو محکم دورت حلقه میکنم.

 می بوسیم / می بوسمتIn Love

 و مثل همیشه  هجوم واژه هایی که منو پر میکنه از دوست داشتن و زندگی. بهت میگم از زندگی خسته شدم. محکم فشارم میدی و ازم میخوای که حرفم رو پس بگیرم .

 بهم میگی: تو جیکولی منی.

 بهم میگی که باید از ته دل بخندی و احساس زندگی کنی تا فشارت ندم. سوال

آغوشت مثل همیشه گرمه و مطمئن. توی صدات اطمینانه. بهت میگم حس می کنم توی دنیای بی اعتباری هستیم. دیروز اومدن از دادگستری دو تا از همکارامون رو بازداشت کردن. به چه جرمی؟ مگه قراره توی ایران مجرم باشی که دستگیر بشی!!!!. به جرم فعالیت سیاسی!! از چه نوعش؟ اینترنتی. یعنی آخر ...................

واژه ها رو کم میارم. اگه دیدید از من خبری نیست خلاصه بدونید که...............

بهت میگم آبجی مریض بوده  و دیروز رفته دکتر. غم آبجی میاد میشینه قشنگ وسط دلم

بهت میگم می دونی نون قراره بشه 700 تومن می دونی قبض آب و برق ......... می دونم که می دونی

وای این خاله پری هم حکایتیه ها.

خونم خیلی کثیف شده. یعنی آخر بهم ریختگی. باید امروز برم یه سر و سامونی بهش بدم

احتمالن فردا شب حنابندون دخترداییم باشه. نه لباس درستی دارم و نه پول درستی. پول هستا. هزارتا چیز واجب ترم هست.

جمعه هم که عروسیشه و کلی از فامیلای باحال ما از گوشه کنار دنیا میان. اصلن حوصلشون رو ندارم. نمی دونم چرا. دلم نمیخواد ببینمشون.

عصبانی نیستم. غصه ؟؟؟؟؟؟؟؟  کم !!        نه کم کم میخورم.

خب امروز هم اینطوری بود دیگه.

فردا روز دیگری خواهد بود. می می من برات چیکار می تونم بکنم. چیکار کنم عزیز دلم. الهی من فدای اون نگاه غمینت بشم. بخند که خنده هات بهم انرژی میده و پر از زندگیه. (اینا رو می می واسه خودش میگه)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:55  توسط می می   | 

آی حسودیم میشه به اونایی که زمستون و توی سرما میرن بیرون و مجبور نیستن که کلاه بزارن سرشون یا هد ببندن. این حس امروزم بود.

دلم میخواست امروز واسه خودم بودم. دلم میخواست میرفتم پیش مامانی و استراحت میکردم. دلم میخواست ذهنم رها و آزاد میبود. چه خوب بود که تو دنیا یه امروز مال ما بود............

ای دلم میخواد برم یه جایی و فقط داد بزنم و تخلیه بشم. یه غاری هم نداریم از مال دنیا واسه خودمون. پس من کجا انرژی هام رو تخلیه کنم.؟؟؟؟؟؟؟Happy Dance

دلم صدی موزیک میخواد بلند. یعنی دلم واقعن یه دیسکو میخوادmade by Laie. ای خدا تلف شدیم تو ایران. حس می کنم همه انرژیهای جوونا توی ایران هدر میره. همه سرکوب میشه. خداییش خیلی پوست کلفتیمناراحت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:42  توسط می می   | 

یهنی ها مردم از بس کار کردم

اما الان سرم خلوت تر شده. تا این همکارم نیومده یه آپ تند بزارم و برم.

فکر کنم دچار اینسامینیا (بی خوابی) شدم. الان دو شبه که خیلی بدخواب شدم. دیشب ساعت ۳ و نیم بیدار شدم و تا صبح خوابم نبرد. استخوونام درد می کرد. حسم میگفت واسه دوران خاله پری باشه. به هر حال که بلند شدم و اعصاب مصابم ضعیف ضعیف. گناهی پیام هم با من پا شد و اومد تو حال که خب اصلن دل و دماغ نداشتم و ازش خواستم تنهام بزاره. بعدش ماهواره رو روشن کردم و آهنگ گذاشتم و به مدت یه ساعت داشتم نرمش میکردم. بعدش هم کتابم رو تموم کردم. ساعت ۶ بود که رفتم توی تخت ولی دریغ از خواب. یه خورده سر به سر پیام گذاشتم و اونو هم بدخواب کردم.

حالا من کلی بدخلق و بی حال

پیام هم تلاش میکنه که منو از اون حال بیاره بیرون

- می می میدونی که بچه ها چقدر به زندگی معنی میدن. با تمام سختی که دارن گاهی یه خندشون باعث میشه که آدم کلی حس و حال داشته باشه. نی نی ها بوی بیسکویت میدن و تپلن و نرم. الکی میخندن و الکی هم سرخوشن. وقتایی که من شربت سرماخوردگی میخورم پیام بهم میگه بوی نی نی میدی. دخترا بامزترن و بلدن چطوری خودشون رو واسه باباهاشون لوس کنن. اما حربه هاشون واسه مامانا بیفایدس

توی ذهنم تصور می کنم . یه نی نی پسر توپلی که کچله و موهاش بوره و سفیده و خیلی بانمکه. چشاش هم گرده

اینا همه فقط تصور بود. من هیچوقت به بچه دار شدن فکر نمی کنم. یعنی اصلن تو کتم نمیره. یعنی مگه بیکارم. یعنی بیخیال

خلاصه که الان با اینکه خستم چشام گرد گرد بازه و اصلن نمیدونم چه مرگمه

پیام امروز بیا بریم آتلیه ببینم پس چی شد این عکسا. باشه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:9  توسط می می   | 

چهار شنبه من دچار یه حمله سرماخوردگی شدم. یعنی یه هفته ای میشد که مریض بودم و حالی نداشتم اما از اونجاییکه وخیم نبود دکتر نرفتم. چهارشنبه حسابی بهم فشار اورد. واسه همین ساعت 2 که شد مرخصی گرفتم که برم دکتر. پیام زنگ زد و گفت یه آقایی قراره بره شرکتشون که دکترای حسابداری داره و می تونه تو زمینه ادامه تحصیل بهم کمک کنه. منم رفتم سر فاطمی و از اونجاییکه که حالم خیلی زار بود تصمیم گرفتم یه شال بخرم و حداقل با مغنعه نرم. رفتم و عوض یه شال دو تا شال خوشکل خریدم. یکیش رو سرم کردم و رفتم اونجا.

تقریبن یه نیم ساعتی باهاش صحبت کردم و گفتم که دیپلمم این بوده و لیسانسم اینه و شرایطم اینجوریه و حالا میخوام واسه ادامه تحصیل وارد یه رشته مالی بشم و ........... بهش گفتم میخوام ادامه تحصیل توی یه کشور دیگه بدم. اونم کلی صحبت کرد که اگه فقط به خاطر مدرکه اینجا راحت تره و شرایط اونجا اینطوریه و ..............

وقتی بهم گفت که هدفت از رفتن چیه موندم چی جواب بدم. بهم گفت دقیقن به چی فکر می کنی. یاد صحبتم با پیام افتادم آخه من مدتیه که هدفهای زندگیم رو گم کردم. یعنی خیلی خودم رو بکشم بیشتر ازدو سال دیگه رو نمی تونم توی ذهنم ببینم. یه لحظه سکوت کردم. بهم گفت بگو هدفت چیه تا بهت بگم که چه به دردت میخوره. باید بیشتر روی هدفهام کار کنم. این چند روز بیشتر بهشون فکر می کردم و در همون راستا هم کلی با پیام درموردش صحبت کردم.

پنج شنبه افتادم توی تخت و نمی تونستم از جام بلند شم. حتی حس اینکه برم دکتر نبود. صبحش با مامان صحبت کردم و دائم می گفتم میایم دنبالت. بهش گفتم کار دارم  و خودم میام. خوابیدم و خوابیدم تا ساعت 3. پیام هم نبود. بعدش بلند شدم دیدم یه کم بهتر شدم واسه همین رفتم آرایشگاه تا سر وسامونی بدم به موهام. آخه این جمعه عروسی دختر داییمه. الان یه عدد می می هستم که موهام سیبلی کوتاه شده و تقریبن مثل پسرا شدم. بهش گفتم که زیاد کوتاه نکنه ها ولی خب مثل اینکه دیده بود من گیح  و منگم(به خاطر سرماخوردگی) واسه همین تا دلش خواسته کوتاه کرده. همه میگن بهت میاد و وقتی رسدیم خونه آبجی بهم میگه می می پنج ساله میشوود. یعنی واقعن خیلی سنم رو پایین آورده. بعدش یه دفه بی حال شدم و از هوش رفتم. مامان و بابایی بردننم دکتر و آمپول و دوا و بعدش هم توی خونه مامان اونقدر بهم رسید که بهتر شدم. مامان دائم غر میزد که وقتی حالت خوب نیست چرا نمیای اینجا. با این حالت رفتی آرایشگاه چیکار وخلاصه که کلی بالای سر من غصه خورده و بهم رسیده.

جمعه صبحی با داداشی و آبجی  و مامان و بابا رفتیم شهروند و کلی خریدای خوشمزه کردیم. نهار که خوردم دیگه حوصلم داشت سر میرفت واسه همین برگشتم خونه خودم.

بعدازظهرش داداشی و زنداداشی اومدن پیشم و برام یه جعبعه شیرینی خوشمزه اوردن. آّها یه چیزی. داداشی و زنداداشی رفته بودن ان زلی. از اونجا برام از این ماهی دودیا هم آورده بودن. یه عکسای خیلی خوشکل با لباس محلی انداختن که آدم دلش آب میره. خیلی بامزه. داداشی که دقیقن مثل شیر فرهاد شده بود.

شب هم که ادامه کتاب سیدارتا رو می خوندم

نصفه شبی بد خواب شده بود از بس به آینده فکر کرده بودم. زندگی من چی میشه اگه این کارو بکنم یا اگه....... توی انتخاب سختی گیر افتادم. خیلی سخت. واقعن نمی دونم چی از زندگی میخوام. یعنی می دونم ها ولی انگار خیلی دور از دسترسته.

هوا رو به سردی میره. من که امروز حسابی لباس پوشیدم. مراقب خودتون باشید.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:29  توسط می می   | 

احساس سردی روابط می کنم توی محیط کارم. انگاری همکارام خودشون رو واسه من میگیرن. دنیاییه ها. واقعن خیلی جالبه. شایدم من اینطوری حس میکنم. نمی دونم

قضیه سر همون مهمونی بود که به زور خودشون رو دعوت کرده بودن و توی این دعوت کردن با هم دعواشون شد و هر کی یه چیزی گفت و انتظار داشت که من طرفش رو بگیرم. از اونجایی که منم خیر سرم بعضی وقتا آخر بی زبونیم نتونستم حرفم رو بزنم. حالا به تریج یه لا قواشون برخورده که چرا ازشون طرفداری نکردم. خب به من چه که با هم مشکل دارن

اما..............

خونه عشقمون گرم شده. دیروز سیستم گرماییش رو راه انداختیم.الان میشینیم روبروی آتیش بخاری و کلی تنقلات  و چایی می خوریم. خیلی حال میده.

ماشینمون قرار بود این پنج شنبه برسه دستمون. ولی تا این لحظه که هیچ خبری نیست. یعنی کاش اینجا خواننده ای نداشت که من می تونستم هر چی فحش بی ناموسی اینجا بدم به ایران خودرو و........... حیف که کلام مقدسه

دیروز خیر سرم خواستم سوار مترو بشم. یعنی کلن من با این وسیله مشکل دارم. دیروز هم که قوز بالاقوز. یعنی مرگو به چشمام دیدم. اولن که قطار خراب شد. دومن مردم سر و صدا. سوما شایع شده بود که اعتصاب کارکنان مترو. یعنی یه مسیره نیم ساعته رو 2 ساعت و نیم طول کشید تا رسیدم خونه. تازه جالبش اینجا بود که اونقدر جمعیت زیاد بود که نمیشد از اون جهنم فرار کرد. خلاصه که هر چی اکس خورده بودیم پرید و رفت.

کاش بتونم از این شاخه به اون شاخه پریدن نجات پیدا کنم. می دونم که دارم فرار می کنم از پیشرفت با اینکه شرایطش بیشتر از هر زمانی مهیاست. فقط اینکه انگاری دلم میخواد دنیا رو یللی تللی طی کنمچرا؟؟؟ می می به خودت بیا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:4  توسط می می   | 

دیروز که  رسیدم خونه اینطوری بودمWhoop De Doo

بعدش به خودم نهیب زدم که ای می می برخیز که از خواب چیزی در نیایدNight. هی بلند میشدم هی می افتادم. خلاصه که به زور رفتم تو اشپزخونه و شروع کردم به پختن رشته پلو.تو همین حین آهنگ هم گذاشتم و رفتم لباسای مهمونی پوشیدم و واسه خودم حرکات موزون هم درمی آوردم. وسطای آشپزی آبجی زنگ زده که ای می می ما داریم میایم اونجا!!!تعجب ووی نگاه کردم دیدم خونه به هم ریخته اساسی. بدو بدو این ور و اون ور مشغول تمیز کردن خونه. مامان یه شوخی با من داره. من هر وقت میرم پیش مامان کلی از به هم ریختگی خونه گله می کنم. بهش میگم مامان اون دخترت رو تنبل بار اوردیابرو. از روزی که من رفتم از این خونه این خونه همش بهم ریختسمنتظر. اینا رو جدی بهش میگم ها. بعدش مامان هم میگه میخواد یه روزی مچ منو بگیره و سرزده بیاد خونه من تا ببینه که بهم ریختس یا نه. تا الان که نتونسته کاشف به عمل بیارهنیشخند.

حالا مامان اینا اومدن با یه کیک میوه ای خوشمزهخوشمزه. یه ساعتی نشستن و رفتن.

من تازگی ها یه چیزی خریدم به اسم ژل رویال به همراه عسل لاویج. این ژله از محصولات زنبور عسله. گرونه اما خب به نظرم چیز خوبیه. قابل توجه دوستای گلی که میگن زود خسته میشن. این ژل رو من روز چهارمه که استفاده می کنم و امروز اثرش رو احساس می کنم.یه احساس سرخوشی خاصی داره. مثل اکس می مونهwhistling. سر صبحی پیام به شوخی میگفت مثل اینکه این ژله کار میکنه هازبان

تا اینجا باشه شاید بازم حرفم بیاد

برم جواب کامنتاتون توی پست قبل رو بدم. قربون دوستای خوشملم برم

اما آدرس واسه جلوگیری از بیچاره شدن: بین میدان محسنی و شریعنی- عسل فروشی لاویج. البته این یکی از شعبه هاشه. یادم باشه برم یه پورسانتی چیزی از این عسل فروشیه بگیرم خداییش

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:22  توسط می می   |